کد خبر : 4036

گفت‌وگوی منتشر نشده پیام نو با محمدعلی کشاورز؛

بازیگر برجسته ایران از روزهایی گفت که با ستاره‌های شعر و سینما همبازی بود.

پیام نو؛ زهره حاجیان - «پدرسالار» را در حالی ملاقات کردیم که روی تختخواب خانه‌اش نشسته بود و با دقت، کتاب تاریخ ادبیات «استاد همایی» را مطالعه می‌کرد. محمد علی کشاورز که کمتر با رسانه‌ها مصاحبه می‌کند، با حوصله و دقت به سؤالات ما پاسخ می‌دهد. در میان پاسخ‌هایش به سال‌های پیش از 1309 برمی‌گردد؛ به روزهایی که پدر و پدر بزرگ و خانواده‌اش از گرجستان در شوروی سابق به ایران می‌آیند و در محله «جلفا» در اصفهان ساکن می‌شوند.

گفت‌وگوی منتشر نشده پیام نو با محمدعلی کشاورز، بازیگر بزرگ و فقید تئاتر، سینما و تلویزیون ایران را در ادامه می‌خوانید:

* اصلیت شما گرجستانی است. آیا از اقلیت‌های مسیحی بودید؟

پدر بزرگم گرجستانی بود؛ اما مسیحی نبودیم. خانواده‌ام چند سال پیش از تولدم به ایران آمدند و من در محله «جلفا» به دنیا آمدم.

* چه خاطراتی از زمان کودکی‌تان به یاد دارید؟

دوران کودکی من در محله «جلفا» که از محلات خوب اصفهان بود، گذشت. پنج یا 6 ساله بودم که به کودکستان «مریم» که مخصوص ارامنه بود، رفتم. در آن کودکستان من و خواهرانم «اخگر»، «لیلی» و «کیان» زیر نظر معلم‌ها درس می‌خواندیم و تئاتر کار می‌کردیم؛ حتی دو نفر از معلم‌ها، کشیش بودند.

* اولین اجرای تئاتر خود را به یاد دارید؟

بله. اولین نمایش را به کارگردانی «میرزاده عشقی» اجرا کردیم. اولین استادم «گرو بایزار» بود که مرد بسیار شریفی از ارامنه بود و من از او بسیار آموختم.

* از اصفهان و محله زندگی‌تان برای‌مان بگویید.

اصفهان را دوست دارم. در گذشته اصفهان، شهری بود که بسیاری از اقلیت مذهبی ارامنه در آن زندگی می‌کردند. محله «جلفا» هم محله کلیمی‌ها بود و مردم بسیار خوبی داشت.

من با فروغ فرخزاد دوست بودم؛ چرا که زنی خوب و قوی بود و پشتکار زیادی داشت. او نسبت به زن‌های زمان خودش خیلی جلوتر و پیشگام بود. «فروغ» منتقد خوبی هم بود و در کنار دوستان دیگری به نقد و بررسی فیلم‌ها می‌پرداخت

* دوران ابتدایی را در کدام مدرسه گذراندید؟

دوران ابتدایی را در مدرسه «شاه عباس» که مدرسه زیبایی بود، گذراندم. جالب است که همه قسمت‌های مدرسه را به خوبی به یاد دارم. آنجا بود که بیشتر با تئاتر آشنا شدم. تا کلاس ششم در مدرسه «شاه عباس» درس خواندم و همراه دانش‌آموزان که همه از ارامنه بودند در کنار درس با مربیان و معلم‌ها، تئاتر کار می‌کردیم.

* از دوران دبیرستان خود بگویید؟

دوران دبیرستان را در مدرسه «ادب» خواندم که آن طرف رودخانه محله «جلفا» قرار داشت. در آنجا دانش‌آموزان ارمنی و مسلمان کنار هم درس می‌خواندند. از حضور اساتیدی مانند «استاد اوریزی»، «استاد بدرالدین کتابی» و «استاد فروهر» استفاده کردیم و زیاد آموختیم. مدرسه «ادب» یک سالن بزرگ داشت که در اختیار بچه‌هایی بود که تئاتر کار می‌کردند و همین توجه به تئاتر، ستودنی بود.

کشاورز

از پزشکی انصراف دادم؛ چون طاقت دیدن خون و جنازه نداشتم

* شما پس از گرفتن دیپلم به تهران آمدید و ما شنیده‌ایم که از رشته پزشکی در دانشگاه انصراف دادید. درست است ؟

بله. بعد از گرفتن دیپلم از مدرسه «ادب» در اصفهان به تهران آمدم، در کنکور شرکت کردم و در رشته پزشکی پذیرفته شدم؛ اما طاقت دیدن خون و جناره در سالن تشریح را نداشتم. همین امر موجب شد از رشته پزشکی انصراف دهم. همین چند ماه پیش هم در محوطه مجتمع مسکونی در حال هواخوری بودم که استاد رشته پزشکی‌ام را دیدم. او در همسایگی من زندگی می‌کند. وقتی استادم را دیدم سلام کردم. با تعجب گفت: «مگر مرا یادت هست؟» استاد آن روزهای من این روزها در دانشکده‌ای در باکو تدریس می‌کند.

* استاد، شما در حرف‌های‌تان از فروغ فرخزاد گفتید. گویا او را از نزدیک می‌شناختید. در مورد «فروغ» بیشتر برای‌مان بگویید.

«فروغ» یک زن قوی، بسیار باسواد و باشعور بود. او شاعر بود؛ اما زمانی که به طرف فیلمسازی رفت، توانست در 15 روز فیلمی به آن خوبی بسازد. او برای تهیه فیلم «خانه سیاه است» به تبریز رفت و با همه سختی‌ها، فیلم را ساخت؛ حتی یکی از پسران آنجا را به عنوان فرزند قبول کرد که در حال حاضر در آلمان زندگی می‌کند. به نظر من، «فروغ» انسانی بود که با انسان‌های زمان خودش فرق داشت. زبان آلمانی را خوب می‌دانست و زن نجیب و خوبی بود.

قرار بود مسعود کیمیایی، فیلمی بسازد و من در آن نقش داشته باشم؛ اما گفتم: «با فیلم‌های شما آشنایی ندارم.» قرار بود در فیلم «قیصر» بازی کنم که نرفتم و جمشید مشایخی در آن نقش بازی کرد. همه تعجب کردند؛ چراکه پول خوبی می‌داد؛ اما من به دنبال تئاتر و سینمای روشنفکری بودم

* گویا شما با فروغ فرخزاد همبازی بوده‌اید؟

بله. من و «فروغ» در یک نمایش به نام «6 شخصیت در جستجوی یک نویسنده» بازی کردیم. تمرین نمایش در سالن کلیسایی در خیابان «ثریا» که مخصوص کاتولیک‌ها بود، انجام می‌شد و کارگردانی نمایش را پری صابری برعهده داشت. من با «فروغ» دوست بودم؛ چرا که زنی خوب و قوی بود و پشتکار زیادی داشت. او نسبت به زن‌های زمان خودش خیلی جلوتر و پیشگام بود. «فروغ» منتقد خوبی هم بود و در کنار دوستان دیگری به نقد و بررسی فیلم‌ها می‌پرداخت. اگر می‌بینید که فیلم «فروغ» هنوز هم مورد توجه است، به این دلیل است که افرادی مانند «فروغ» یا «ابراهیم گلستان» برای پول کار نمی‌کردند و برای عشق به هنر و مردم کار می‌کردند.

* شما در فیلم‌های حمید سمندریان هم بازی کردید نظرتان در مورد این فیلم ها چیست ؟

حمید سمندریان، کارگردان تاپ سینمای ایران بود که من در بیشتر فیلم هایی که ساخت، کار کردم. «حمید» انسان بسیار با شعور و باسوادی بود.

پیشنهاد بازی در «قیصر» را رد کردم

* شما در فیلم‌های کارگردان‌های برجسته‌ای مانند ابراهیم گلستان، فرخ غفاری، بهرام بیضایی، علی حاتمی و ناصر تقوایی بازی کردید. کار کدامیک از این کارگردانان را بیشتر می‌پسندید؟

بیشتر از همه، کار فرخ غفاری را می پسندم او به پیشرفت سینمای ایران خیلی کمک کرد. با ابراهیم گلستان رفاقت زیادی نداشتم؛ اما در کل با کارگردانان خوبی کار کردم.

* تفاوت تئاتر و سینمای قبل و بعد از انقلاب را در چه می‌بینید؟

به نظر من، کارهای بعد از انقلاب با هنرمندانی که تربیت شدند، بهتر است. من با عباس کیارستمی در فیلم «زیر درختان زیتون» کار کردم. ژاپنی‌ها کار را دیدند و یادم هست وقتی یکی از بخش‌های فیلم را دیدند تا 10 دقیقه دست می‌زدند و تشویق می‌کردند.

کشاورز

* با مسعود کیمیایی کار نکردید، چرا ؟

قرار بود «مسعود» فیلمی بسازد و من در آن نقش داشته باشم؛ اما گفتم: «با فیلم‌های شما آشنایی ندارم.» قرار بود در فیلم «قیصر» بازی کنم که نرفتم و جمشید مشایخی در آن نقش بازی کرد. همه تعجب کردند؛ چراکه پول خوبی می‌داد؛ اما من به دنبال تئاتر و سینمای روشنفکری بودم.

* شما پس از مرگ حمیده خیرآبادی از صدا و سیما برای پوشش ندادن خبر فوت و تسلیت نگفتن، گلایه کردید. درست است ؟

بله، من با حمیده خیرآبادی در دو کار بازی کردم که یکی در سریال «پدرسالار» به کارگردانی مرحوم [اکبر] خواجویی بود. او زن بسیار خوب و نجیب و اهل مطالعه و مهربانی بود و از صدا وسیما که مرگ او را پوشش خبری نداد، گله‌مند شدم.

* سریال «پدرسالار» خیلی مورد توجه مردم واقع شد. پررنگ‌ترین خاطره‌ای که از آن دارید، چیست؟

بله، مردم سریال را دوست داشتند و من در نوروز همان سال‌ها سفری به کرمان داشتم و از مکانی که کولی‌ها محصولات لبنی می‌فروختند، می‌گذشتم. در فکر بودم که متوجه شدم عده‌ای صدا می‌کنند: «پدرسالار، پدرسالار». برگشتم و دیدم سه زن کولی سلام دادند و یک کولی، 10 عدد کشک را در دستانم گذاشت و گفت: «ما پدرسالار را دوست داریم.»

سیاست همه چیز انسان‌ها را از بین می‌برد

* میانه‌تان با سیاست چگونه است ؟

فکر می‌کنم سیاست همه چیز انسان‌ها را از بین می‌برد. من اهل سیاست نیستم و سررشته‌ای هم از سیاست ندارم و فقط می‌دانم که تئاتر و سینما، انسان‌ها را به راه راست هدایت می‌کند.

* به نظر شما در دوران دولت روحانی، فضا بازتر شده است؟

نمی‌دانم. من فکر می‌کنم که ضرغامی خیلی خوب بود و نظیر نداشت. ضرغامی، نجیب و چشم‌پاک و مهم‌تر از همه، لوطی بود او هنوز در خانه قدیمی خود زندگی می‌کند و سوار ماشین قدیمی خود می‌شود.

* شما با «فردین» هم آشنا بودید ؟

بله، «فردین» را می‌شناختم. مرد بزرگی بود و به جوانمردی معروف بود. ما در فیلم «برزخی‌ها» با هم کار کردیم و آنجا متوجه شدم هر چه در مورد خوبی «فردین» می‌گویند، حقیقت دارد. فیلم را ایرج قادری کارگردانی می‌کرد؛ اما اکران نشد.

بچه‌های خوب سینما و تئاتر، نجابت را سرلوحه کار خود قرار دهند

* چه خاطره‌ای از فردین دارید ؟

خاطره من از فردین برمی‌گردد به حضور ما در سندیکای هنرمندان که درش تخته شد. در یکی از جلسات سندیکا، یکی بلند شد و به «فردین» توهین کرد. یکی دیگر از افراد حاضر در جلسه بلند شد و گفت: «شما این مرد را می‌شناسید؟» او در ادامه گفت: «مسئول برق یکی از فیلم‌هایی که فردین در آن بازی می‌کرد، تعریف می‌کرد که همسرم را برای زایمان به بیمارستان برده بودم، در حالی که پولی نداشتم. در خیابان بیرون بیمارستان ایستاده بودم و فکر می‌کردم. اتومبیلی ترمز کرد و «فردین» پیاده شد و از حال و روزم و از بخش بستری همسرم پرسید. فردای آن روز یک دسته گل با تبریک تولد پسرم و یک فقره چک 50 هزار تومانی به بیمارستان فرستاده بود.»

* حرفی با مردم دارید؟

من از مردم ممنونم که هوای هنرمندان خود را دارند و به آنها می‌گویم: «شما مردمی هستید که سینمای ایران را تقویت خواهید کرد». مطمئن هستم که با حمایت مردم، سینمای ما به جلو خواهد رفت و آرزو دارم همه بچه‌های خوب سینما و تئاتر، نجابت را سر لوحه کار خود قرار دهند و ایران و ایرانی را دوست داشته باشند.

* «پدرسالار» ما به همه آرزوهای‌اش رسیده است ؟

نه؛ اما خوشبختم؛ چراکه دختری به نام «نلی» دارم که در بلژیک، نقاشی تدریس می‌کند. او ازدواج نکرده و با موفقیت، کار و زندگی می‌کند و این تابلوهای زیبا را هم برای من فرستاده است. وقتی من، دختری به این خوبی دارم، انگار که دنیا را دارم.

 

ارسال نظر