کد خبر : 9837

یادداشت اختصاصی

مرگ وزیر خارجه پیشین آمریکا باید از دو زاویه مورد تحلیل قرار بگیرد.

پیام نو| روز گذشته کالین پاول، وزیر خارجه پیشین ایالات متحده در سن 84 سالگی به دلیل ابتلا به کرونا درگذشت و کمی بعد تمام رسانه‌های آمریکا این خبر را به عنوان خبر فوری در خروجی‌های خود قرار دادند. 

اینکه چرا مرگ پاول برای آمریکایی‌ها و به خصوص طیف نخبگان نظامی و سپس دیپلمات‌هایی که از پنتاگون وارد وزارت خارجه این کشور شده‌اند تا این حد مهم به حساب می‌آید و اینکه چرا در عراق و برخی دیگر از کشورهای منطقه (از جمله ایران) از او به نیکی یاد نمی‌شود، دو موضوع متفاوت از یکدیگر خواهد بود که باید از دو زاویه مورد تحلیل قرار بگیرد.

هارلم، ویتنام و سپس ارتش!

کسانی که در حوزه دموگرافی (Demography) یا همان جمعیت‌شناسی با محوریت آمریکا مشغول به کار هستند، می‌دانند که منطقه منهتن واقع در ایالت نیویورک، متراکم‌ترین نقطه این کشور به حساب می‌آید و از قضا، مقر سازمان ملل متحد و بازار بورس نیویورک هم در همین نقطه واقع شده است. در منطقه منهتن محله‌ای به اسم «هارلم» وجود دارد که در دنیا با نام «بهشت سیاه‌پوستان» از آن نام برده می‌شود. این محله علاوه بر آنکه نقطه اجتماع سیاهان آمریکا به حساب می‌آید، یکی از نقاطی است که به دلیل بافت جمعیتی‌اش، محل تولد، رشد و جولانگاه خلافکاران به حساب می‌آید و حالا در قرن بیست و یکم، این موضوع نه به شدت گذشته، اما بر اساس مولفه‌های سنتی‌اش قابل مشاهده است. 

پاول از معدود نخبگان نظامی – سیاسی در آمریکا به حساب می‌آید که پنجم آوریل 1937 در محله هارلم به دنیا آمد. او از دل یک خانواده مهاجر با رگ و ریشة جامائیکایی بیرون آمد. والدین او در ابتدا نامش را با اُ (o) کوتاه به روش سنتی انگلیسی تلفظ می‌کردند، اما او نامش را به افتخار «کالین کلی»، خلبان نیروی هوایی ارتش ایالات متحده که مدت کوتاهی پس از پرل هاربر کشته شد، تغییر داد. 

پاول به اعتراف خود، یک محقق متوسط بود که دبیرستان را بدون برنامه‌های مدون شغلی ترک کرد. او در حالی که در رشته زمین‌شناسی در کالج سیتی نیویورک تحصیل می‌کرد، به سپاه آموزش افسران ذخیره پیوست. سپاه آموزش افسران ذخیره برنامه‌ای بود که برای شناسایی رهبران نظامی آینده آمریکا طراحی شده بود و پاول آن دوران را یکی از بهترین و شادترین برهه‌های زندگی‌اش توصیف می‌کرد. 

پس از فارغ التحصیلی در سال 1958، او به عنوان ستوان دوم در ارتش ایالات متحده مامور به خدمت شد. پاول آموزش‌های اولیه را در گرجستان گذراند اما در آنجا باز هم رنگ پوست او برایش دردسرساز و شاید آزاردهنده شد؛ چراکه در بارها و رستوران‌های گرجستان ارائه خدمات به سیاه‌پوست‌ها ممنوع اعلام شده بود. 

در سال 1962، او یکی از هزاران مشاور بود که توسط جان کندی، رئیس جمهوری وقت آمریکا به ویتنام جنوبی فرستاده شد تا ارتش محلی را در برابر تهدید ویتکونگ‌ها تقویت کند و تعدد سفرها او به ویتنام باعث شد تا در مواجهه با یک تله انفجاری مجروح شود. او در سال 1968، وی پس از زنده ماندن از سقوط هلیکوپتر که در آن سه سرباز دیگر را از لاشه سوخته آن نجات داد، به ویتنام بازگشت و نشان دلاوری شجاعت را دریافت کرد.

فارغ از دریافت مدال شجاعت، وی بعداً متهم به سفید کردن و انحراف اخبار قتل عام شد در ویتنام شد که تا سال 1970 جزئیات آن فاش نشده بود. پاول پس از بازگشت از ویتنام و قبل از اینکه مورد تمجید نیکسون قرار بگیرد، مدرک کارشناسی ارشد خود را در دانشگاه جورج تاون واشنگتن اخذ کرد و پس از طی دوران دانشجویی در یک دانشکده ارتش، وی به درجه سرتیپی ارتقا یافت و قبل از ایفای نقش مشورتی در دولت، فرماندهی لشکر 101 هوابرد را بر عهده داشت. 

وقتی جورج دبلیو بوش در سال 1989 وارد کاخ‌سفیذ شد، پاول به عنوان رئیس ستاد مشترک ارتش (بالاترین مقام نظامی در وزارت دفاع ایالات متحده) منصوب شد. به عبارتی گویاتر او در 52 سالگی  جوانترین افسری بود که این پست را بر عهده داشت و از همه مهمتر او اولین افسر آفریقایی-آمریکایی در تاریخ ایالات متحده بود که به این جایگاه دست یافته بود.

کالین پاول

دکترین پاول؛ به ظاهر متعادل، در باطن مرگبار

با نگاهی به زندگینامه پاول به خوبی می‌توان او را یک فرد موفق و البته متمایز در ساختار نظامی ایالات متحده دانست اما آنچه او را نسبت به هم لباس‌های خود در مرتبه‌های بالاتر قرار می‌داد، استراتژی بود که تحت نام «دکترین پاول» از خود به جا گذاشت. 

ریشه دکترین پاول به جنگ 1990 خلیج فارس برمی‌گردد. او مانند بسیاری از ژنرال‌های حاضر در سرتاسر دنیا معتقد بود که تنها تهدیدی نیاز به پاسخ نظامی دارد که به به صورت جدی و قطعی منافع آمریکا را تهدید می‌کند. پاول در بخشی از دکترین خود اعلام می‌کند که سربازان آمریکایی اسباب بازی نیستند که بتوانند روی برخی از تخته‌های بازی جهانی آنها را جابجا کرد. او در دکترین خود به این موضوع اشاره کرده بود که زمانی که همه ابزارهای دیپلماتیک، سیاسی یا اقتصادی ناکام نمانده باشد، ایالات متحده نباید به نیروی نظامی متوسل شود. 

در جایی دیگر از این دکترین آمده است «هنگامی که یک عملیات نظامی آغاز شد، حداکثر نیروی لازم برای تسلیم سریع دشمن و در عین حال کاهش تلفات ایالات متحده به کار گرفته می‌شود». این قسمت از دکترین پاول به نوعی نشان از راهبرد «صبر، مدارا و در نهایت حمله برق‌آسا» دارد که ریشه در تجربیان گذشته او دارد. 

پاول بر اساس تجربه ویتنام معتقد بود که اگر ایالات متحده وارد جنگ شود، باید یک هدف نظامی مشخص داشته باشد؛ به عبارتی دیگر او معتقد بود که «در یک حمله، این چیزی است که من می‌خواهم به آن دست پیدا کنم». ستون فقرات دکترین پاول اما چیز دیگری به نام «حمایت عمومی بود». او برخلاف بسیاری از هم نسل‌های خود و به خصوص طیف محافظه‌کاران ارتش آمریکا، قدرت رسانه در اشغال یا حمله به یک کشور را متضمن پیروزی می‌دانست و معتقد بود که باید افکار عمومی در این مسیر هدایت یا اغناء شوند. 

پاول افکار خود در مورد بخش اصلی دکترینش را اینگونه بیان کرد: «من می‌خواهم تعداد نیروهایی را که می‌توانند این مشکل را برطرف کنند به صورت دقیق برآورد کنم، می‌خواهم از حمایت مردمی برخوردار باشم و می‌خواهم استراتژی خروج داشته باشم. من می خواهم وارد شوم، می‌خواهم آنرا (حمله) انجام دهم و می‌خواهم بیرون بروم». 

این دقیقاً همان چیزی بود که بسیاری از ژنرال‌های چهار ستاره آمریکا بدان توجه نمی‌کردند؛ چراکه به نظرشان حمایت عمومی چندان در این راه مهم نیست و از سوی دیگر در صحنه اوضاع را مدیریت می‌کنند یا از آن هر ترفندی خارج می‌شوند. پاول هزینه‌های مالی، لجستیکی و انسانی جنگ ویتنام را به وضوح دیده بود و حالا خروجی آنرا در دکترین خود به رشته تحریر درآورد و با همین استراتژی عملیات طوفان صحرا و سپر صحرا در جنگ خلیج‌‌فارس را عملیاتی کرد.

کالین پاول

عراق و یک لکه ننگ

با وجود کارنامه درخشان کالین پاول در عرصه نظامی، اما او در عرصه دیپلماتیک آنگونه که باید، نتوانست از خود یک میراث ماندگار به جای بگذارد. او در سال 2000 میلادی توسط بوش پسر به عنوان شصت و پنجمین وزیر خارجه ایالات متحده انتخاب شد. پاول پس از حادثه 11 سپتامبر وارد یک بحران جدی شد. بسیاری از جمله دونالد رامسفلد ، وزیر دفاع وقت آمریکا معتقد بودند که باید پس از افغانستان برای دفع آنچه تروریسم بین‌المللی گفته می‌شد، به عراق هم حمله کرد اما پاول با تکیه بر دکترین خود با این امر مخالفت کرد. 

به گواد اسناد و داده‌ها، پاول در طول مدتی که در کسوت یک نظامی مشغول به کار بود، کمتر در مقامِ کسی بخواهد به صورت عیان همه را فریب بدهد ظاهر شد و بسیاری او را به صداقتش می‌شناختند اما گویا پوشیدن کت و شلوار و تکیه زدنش بر صندلی وزارت خارجه این خصلت را در سال 2003 و زمانی که برای توجیه حمله به عراق وارد شورای امنیت سازمان ملل شده بود، از او گرفت. پاول در همان جلسه به هر نحوی حمله به عراق را به دلیل وجودِ تسلیحات کشتار جمعی توجیه کرد و از آن تاریخ تاکنون ارتش ایالات متحده 18 سال است که در عراق حضور دارد. 

علیرغم اینکه او در سال ۲۰۱۰ به سی‌ان‌ان گفته بود که من بابت ارائه اطلاعات غلط در مورد حمله به عراق شرمسار و متاسفم اما نکته اساسی این است که پاول دکترینی که خودش آنرا با دستانش نوشته بود را نادیده گرفت؛ چراکه در وهله اول هیچ هدفی از ورود به عراق که او آنرا بخش اول دکترینش می‌دانست، وجود نداشت و در از سوی دیگر بخش آخر دکترینش هم (خروج و بیرون آمدن از میدان جنگ) مبهم بود. درست است که او در آن زمان وزیر خارجه (و نه وزیر دفاع) آمریکا بود، اما تنها مولفه‌ای که توانست شروع جنگ عراق را در داخل خاک آمریکا مهر تایید بزند، بخش دوم دکترین پاول، یعنی «حمایت مردمی» بود؛ اصلی که ستون فقراتش را رسانه تشکیل می‌دهد.

شایان ملک‌زاده

ارسال نظر